تبليغاتX
{ انجمن دختران پشت بام نشين }



{ انجمن دختران پشت بام نشين }

من به خودم امیدوارم.دیگران فقط دو نقطه بیشتر از من دارند.



 

امشب ضیافت ماه بود و من جایی ٬ دور تر از این آسمان ِ مه آلود ِ هر شبم برای یک فنجان نور میهمان ِ ستاره ها بودم…

آری من بودم و ماه بود و خدا بود/و ستاره ها چشمک زنان میزبانمان بودند/امشب زیر این نور ِ مهتاب/در این سیاهی شب/چقدر حقیر به نظر میرسیدم/وقتی تو را بر صندلی مجللت بر روی تکه ای ابر نظاره گر بودم/ستاره ها را می شمردم/ و آنها چه بی محابا بی آنکه در خیالم بگنجند می گریزیدند/از من و از زمینی ها/گویی آنها هم برای رسیدن ِ به تو گوی سبقت در پیش گرفته بودند/شهاب سنگی از مقابل چشمانم گذشت/تا به خود بیایم رفته بود

 

زوزه باد…جیرجیرکها…من…تو…ماه…حتی ستاره ها…


چقدر دوست داشتم که بدانم آن بالاترها/آن جایی که هر شب بساط میهمانی ِ نورتان پیداست چه خبری ست/که ما زمینیان هر چقدر هم دستمان را دراز کنیم به جایی بند نمیشود/کاش میشد یک شب میهمان شب نشینیات باشم و بگویم که چقدر زمینی ها دلخسته ام کرده اند/و مرا جز تو تمنای دیگری نیست کاش میشد که بگویم این وصله ها که ما را به خاک پیوند زده است و پایمان را اسیر ِ خاک کرده است/ذره ذره وجودیمان را با خود به تاراج میبرد/کاش میشد که بگویم اگر چه به رنگ زمینم و جنسم از آسمان نیست اما دلم تنگ ِ لحظات ناب خدایی ست/کاش میشد که بگویم اگر چه شیطان مکاره ات گلویم را سفت چسبیده و من به ساز هر شبش خوب می رقصم/هنور دلم برای یگانگی ات تنگ است/و لحظه هایم سرشار از عطر ِ خوب ِ خدایی ست/

کاش میشد اما…


ضیافت ِ ماه به پایان رسیده بود…


سبک تر شدم…اما


کوله بار ِ غمم را بر دوش کشیدم… و به این راه ِ نامعلوم ادامه دادم…

...

{۹۱.۰۳.۰۵...شبنم}


پ.ن: هنوز هم مثه بچگی ها فکر میکنم خدا پشت ابرا قائم شده...:(


موضوعات مرتبط: خاطرات

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1391ساعت 2:15 توسط شبنم|

مثه شكلاتِ تلخ ِ تلخ...

وقتي نيستي و نبودنت لمس نميشود...

مثه همين حس من ... يك چيزي مثل گم شدن...يه چيزي مثل ِ فراموش شدن..

دلم ميخواهد كمي فارغ از قيد و بند هاي ادبي بنويسم...

بنويسم براي خودم كه يادم نرود كه آدم ها چقدر زود فراموش ميشوند

بنويسم كه گاهي آدم ها هرچقدر هم كه بد باشند ... گاهي وقتها بي آنكه بخواهي دل تنگشان ميشوي...

و بدتر ميشود وقتي دلتنگي هاي يكطرفه را ميبيني و ميبيني كه زندگي بسان ِ گذشته ها ادامه دارد و 

تو كوله بارت را در ايستگاهي نامعلوم جا گذاشته اي....

دلم ميخواهد بنويسم از لحظه هايي كه چشم ميدوزم در چشمهايي كه ملتمسانه نگاهم ميكنند و 

نميدانم كه از چه روست اينكه ميگويم نه....

دنياي عجيبي ست... و عجيب تر دنياي هر آدمي س...

هيچ فرقي نميكند اگر تو را ميبينم كه غرق در خيالت به آواي فرنگي ات كه متعلق به خودت نيست گوش ميدهي...و در صندلي خوابيده پشت رلت به مقصد نامعلومت ميروي...

يا پسركي كودن را كه  بخاطر دختركي احمق تر كه ميدانم فردايي ندارد دهان ديگري را پر خون ميكند و فحش ناموسي ميدهد...

دلم ميخواهد فرياد بزنم و بگويم كه حواسم هست كه فردا دهان همين دخترك احمق ترت را پر خون خواهي كرد....

تو همان تو هستي... از همان رگ و ريشه... نافتان را با ساطور و با دعوا بريده اند...

تو همان تو هستي كه فرداي روزگار زيباترش را كه ببيني يادت خواهد رفت خون و خونريزي ها را....

.

.

.

هيچ فرقي نميكند من باشم يا تو....همه ما كوله بارمان را جا گذاشته ايم...

همه ما دلتنگ لحظه هايي ميشويم كه مِتعلق به ما نيستند...

خون دل ميخوريم...لعنت ميدهيم خودمان ...زندگي را و آدم ها را...

.

.

.

داشتم ميگفتم مثل ِ شكلات تلخ ِ تلخ ِ....

وقتي كسي يادش نمي افتد دلتنگي هايت را....

...

خدايا كم آورده ام.... چه چيزي بدتر از اين است كه هنوز چشم به راهي باشي كه انتهايش بن بست است؟

چه چيزي بدتر از آني كه بخندي و بگويي كه چيزي نيست اما هنوز دلتنگ دستاني باشي كه لجن بسته اند؟....

خدايا     مَ ن  كَ م  آ و َ ر د ه اَ م ......

موضوعات مرتبط: دلتنگی ها

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 20:5 توسط شبنم|

سوار بر خيالم به دور دست ها پرواز ميكنم...

به آن بالاتر ها كه نميدانم هنوز كسي صدايم را ميشنود يا نه ...

دل آشوبه ميگيرم...

براي روزهايي كه هميشه لكه اي از ترس...سفيدي شان را سياه ميكنند...

براي نبودن هايي كه حقيقتي ست و من از آن گريزانم...

نميدانم گاهي حتي از فكر هايم هم ميترسم...

مبادا حقيقت شود آنكه ميگويند از هر چه بترسي به آن دچار شوي...

به ترس هايم كه ميرسم ...تمنا ميكنم به او...

كه مبادا مرا دچار گرداند به آنچه مي ترسم از آن...

روزها را كه به شب ميرسانم دغدغه ام ميشود فردا...

دغدغه ام ميشود اينكه بدانم از چه گريزانم كه اين چنين از زندگي ...از روزها و از آدم ها دور شده ام...

دغدغه ام ميشود اينكه بدانم تا كي توان در رفتن از اين دل آشوبه ها  را خواهم داشت...

هر روز كه ميگذرد تكه اي از اميد ها و اعتماد هايم فرو ميريزد...

مي گريم براي اين و آنهايي كه نميشناسمشان...و تنها جنسشان با من يكي است..

و به اين نكته مي انديشم كه چه بيهوده سرابي است ...سراب زندگاني...

چه خوفناك و چه هولناك است اين مسير زيستن...براي آناني كه همچون من مسيرشان را گم كرده اند....


پ.ن: دوراهي ها را پس ميزنم....من ام ديگر توان ما شدن ندارد...

پ.ن: مثل هميشه در تلاطم رسيدن ها...

پ.ن: مثل هميشه خسته از اين روزها....

پ.ن: مثل هميشه ناله ميكنم...از انچه خود نيز نميدانم...

پ.ن: روزها از پي هم ميگذرند و من در اين تلاطم گذشتن ها گم ميشوم ..ميان ساعت ها و ثانيه ها....

پ.ن: راستي طراحي قالب وبلاگم ماله خودمه...يعني با تصوير سازي هاي خودم كار كردم..نظرتون رو بگيد لطفا


موضوعات مرتبط: دلتنگی ها

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:20 توسط شبنم|


این روزها چنان در بندِ خود گرفتار شده ام که دیگر مرا امید ِ رهایی نیست…
نمیدانم تقصیر از که بود ٬که اینچنین سخت پیله تنهایی را دور ِ خود پیچیدم ٬که هیچ دست ِ آشنایی
مرا یارای آشنایی نباشد..
نمیدانم تقصیر ِ که بود که اینچنین غریبانه برای خویشتن خویش نوشتم..
که مبادا سرباز کند این بغض های فروخورده و این فریاد های در گلو مانده...
.
این روزها کمی بیشتر از "کمی" زندگی را کم آورده ام…!
.
دیگر خسته ام کرده است این سگ دوزدن های بیخودی…
برای رسیدن به فردایی که مرا هیچ امیدی به رسیدنش نیست…


هجدهم اردی بهشت ماه ِ هزار و سیصد و نود و یک...

{ش.ب.ن.م}

موضوعات مرتبط: دلتنگی ها

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:54 توسط شبنم|

بگذار تا بگویـــــمت از بهــــــار ِ عمر....

که چه بی محابا میشود خــــزان عمر و ای دریغ...

ای دریــــغ از روزهــــایی که تا بخـــواهی بنویســــی شان میشــــوند سطر سطر ِ خاطرات ِ ذهنت

.

.

.

بگــــذار تا بگویمت از ثانیــــه های زمستانی ام که در کشمکش بودن هـــا و نبـــودن هایت گذشت...

از روزهــــای پایـــانی ِ سرد ِ زمستــــانم که ســــرد تر از همیـــشه گذشت...

از بــــــهار بی بــــهارمان ... که تا بخــــواهی سبزی اش را سبز تر کنی 

میشـــــود خــــــزان دلنواز ِ عمر..

شنیده ای که میگویند ... سالی که نکوست از بهــــارش پیــــداست...

و چه بهــــــاری شود بهـــــار ِ نوبهـــار ما....

وقتی دیگـــــر کسی اینجا تمـــنای ؛ ما ؛ شدن نمیدارد…

خوب ِ من دلتنگی هایت را همین جا ٬ کنار ِ باغچه ی کوچک دل جا بگذار و بگذر

بگذر از این روزها و از این سوزها..

 که حتی رهگذری ما را نمی جویــــد…

.

.

.

پ.ن:بی آنکه بخواهـــــی رفته بود....

بی صـــــداتر از همیــــشه.......

حتــــی جای پاهایش هم دیگر نبود....

تنــــها چند تکه عطر خاطره از او بجا مانده بود…


91.2.3

{ش.ب.ن.م} سوم ِ اردی بهشت ِ نود و یک...

موضوعات مرتبط: دلتنگی ها

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:39 توسط شبنم|

خانه خاطراتم بوی خســـتگی می دهد...

بس که مدت دور و درازی ست که از غم مینویسم و شده است غمخانه دلم...

هیچ نیت و تصمیم کبری و صغری ای در پس ِ این پست نبود...دلم به حالش سوخت که اینهمه غم را متحمل میشود...و ناله ای نمیکند...

آمدم کمی از احوالات این روزها بنویسم بلکه هم حال و هوای اینجا عوض شود... هم کمی خودم را خالی کرده باشم...

خرگوش بد نبــــود... اولش خوب بود...اما این آخر آخری ها گندش در آمد....

نمیدانم خصلتش بود یا شانس ِ مخاطبش بود که خوب شروع کرد و به اوج برد و آخر سر به زمین هم که نه ... به زیر زمین کوباند...

تقویم روی میز خوشحالم میکند و من نیز باور میکنم که چیزی به پایان خرگوش خاتون نمانده است...

هر چند که ادامه این راه چیزی جز این نخواهد بود...

بگذریم... غم نامه راه نیاندازم باز...

امروز اولین روز شروع ترم ۶ بود... سه سال خیلی زود گذشت...نمره های ترم ِ قبل خوب بود... هر چند که عادت کرده ام همیشه یک نمره زیر ۱۵ در کارنامه ام به من دهن کجی کند....

از شرکت بگویم ... { که اگر باز مدیر عامل عزیز بیاید و ببیند که باز نوشته ام ... باز سوژه خنده میشوم و دوستان سر به سرم خواهند گذاشت...} 

اما می نویسم ... شرح حال است دیگر...

نیمه پر لیوان را میبینم.... 

شرکت عزیز ِ ۵۲ پله ای با همه لطف و مهرش اینبار پله هایش را هموار ساخته و کمی آنطرف تر ها رفته است...

البته فقط کمی زیاد آن طرف تر رفته....

آن هم وقتی نیمه پر لیوان را می نگرم... کلی خوشحال میشوم که خبری از ۵۲ پله نیست و من بجای اینکه پیاده به شرکت بروم ... سواره می روم ... و این خودش کلی افه کاری دارد مثلا :))

شرکت جدیدمان کلی خوشگل است... سه طبقه است... جای با کلاسی است... دیوار اتاقمان رنگ مورد علاقه ام { فیروزه ای } است... البته همچنان ؛کارگران مشغول کارند؛ و قرار است خوشگل تر شود...

تازه باید از روزهایی برایت بگویم که میخوام از شرکت به دانشگاه بروم... انقدر خوب است :))

مقیاسمان اگر اتوبوس باشد... حدود ۲ ایستگاه و نصفی پیاده می روم...بعد سوار تاکسی میشوم..پیاده میشوم... دوباره سوار میشوم... دوباره پیاده میشوم... بعد میروم سوار سرویس های دانشگاه می شوم و ....الباقی ماجرا...

باز من مثبت نگری میکنم... و موقع برگشتن میتوانم ویترین مغازه ها را ببینم و خواه ناخواه وزن کم کنم:))

این هم از این.... 

از اوقات فراغتم بگویم.... 

هر روز ۸ صبح -گاها ۷ از خانه میزنم بیرون... معمولا عصر ها ساعت ۶-۷ میرسم خانه... بعدشم هم اگر فرصتی برای فراغت بود...کمی ولو میشوم... کمی ویولن تمرین میکنم... کمی خط خطی میخوانم...

اگر حوصله ای باشد تصویر سازی یا طراحی خواهم کرد { که نیست..}

سپس سرااغ انگری برزد می روم.... و حرصم را سر پرنده های عصبانی خالی میکنم...

و سعی میکنم یادم برود که خیلی چیزهایی که همین چند پست قبل با شور و هیجان از آنها مینوشتم دیگر نیستند....ندارم ... 

سعی میکنم یادم برود که چقدر خرگوش برایم بد قدم بود.... و چقدر من این روزها را بی انگیزه سر میکنم...

همین دیگر... این هم یک شرح حال دیگر... با کلی مزایا...


پ.ن: میگن دو روز دیگه ولنتاینه :))))))...این روز معمولا هیچ ربطی به من نداره اما به دوستای گل گلی تبریک میگم:))... من از این روز غیر ارادی بدم میاد...

پ.ن: قلمم هم خشک شده...دیگه نمینویسم ... به سلامـــــتی....

همین دیگه ... !

 ای کسانــــی که خصوصی پیام میدهید و هیچ آدرس و نشانی از خود بجا نمیگذارید واقعا به نظرتون من چطوری باید جواب بدم؟:)))))))


موضوعات مرتبط: خاطرات

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 20:2 توسط شبنم|

هیچی نبود....

هیچــــی......

پوچ بود...خالی بود...هیچ بود....

...... ... .... ..



پ.ن: یکم آرامش میخوام..خسته شدم از اینهمه سگ دو زدن برای رسیدن به چیزی که هیچ رسیدنی توش نبود...

پ.ن: دلتنــــگی...شک...بن بست....خطا..خطا...خطا........

پ.ن: این سه نقطه های حسرت بار هم بجایی نرسید...

موضوعات مرتبط: دلتنگی ها

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 0:36 توسط شبنم|

زندگی ست دیگر...

پیش می آید....

یک روز خوب... یک روز بد... می دانم حتما خواهی گفت بدی اش نباشد ٬ قدر خوبی اش را نخواهم دانست...

اما نمیدانم چرا این روزها صرفا بدی هایش نصیبم میشود....

.

.


بی مخاطب مینویسم!

 میدانم دیگر کسی این حوالی قدم نمیزند!برای خودم مینویسم!

دیگر کسی را ندارم که بغض هایم را شریک شود...

شیرین ِ خاطراتم هم آنقدر با من فاصله دارد که دیگر نمیشود درد و دل کرد!درد دل های پشت تلفن و اینترنتی هم که نشد درد دل ! 

قشنگی اش به این است که بغلش کنی ! گریه کنی ! بگویی که چقدر دلت تنگ نگاه خواهرانه اوست!باید بغلش کنی و بگویی که این روزها چقدر به وجودش نیاز داری! تا دلداری ات دهد.. تا دعوایت کند!

که باز هم خطا رفتی...!تا بگویت خواهر کوچک ِ من باز هم خطا رفتی... باز هم خطا...

باید بغلت کند و بگو که گریه نکن.دلم میگیرد.گریه نکن که هم صدای گریه هایت میشوم...اما آنقدر با من مسافت دارد که باز هم باید به همین دیوار سبز رنگ ِ اتاقم تکیه کنم!

بجای تو لپ تاپم را بغل کنم و آهنگ مورد علاقه مان را بگذارم و به یاد همه روزهای قشنگ ِ با هم بودنمان گریه کنم... و بگویم که چقدر دلم تنگ ِ شانه های خواهرانه ات هست.بی مخاطب می نویسم.می نویسم برای دل ِ مهربانت که نکند نگران ِ حال ِ خرابم باشد!می نویسم که لعنت بر همه این فاصله ها ! لعنت بر همه این تقدیر ها! لعنت بر همه این بغض ها..که بی صدا می شکنند.!نصفه شب می شکنند..


موضوعات مرتبط: دلتنگی ها

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:52 توسط شبنم|

بــــدم می آید از همه لحظاتی که یکباره همه ذهنیات و ایده آل هایت آوار می شود....

هـــمین...!

تا اطلاع ثانــــوی کــــلی ناراحتــــم 

!!!!



پ.ن: همیشه بیـــــزار بوده ام از وعــــده های توخــــالی !

پ.ن؛ اشکمان  دَمــــ ِ مــَــشـــکــَــمان می باشـــد !

موضوعات مرتبط: دلتنگی ها

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:50 توسط شبنم|

سه ماهه زرد و نارنجی ها و سوز و سردی ها و بوی مهر و مدرسه .... برق آسا گذشت...

انگار نه انگار ... دیروز برای آمدن مهر... برای بوی دفتر و کتابهای مدرسه... برای پشت نیمکت نشینی ها مینوشتم و برایشان کلی دلتنگی می کردم...

و امروز...

آغاز میکنم برای نوشتن از فصلی سرد...نمیدانم فروغ را پاییز آغاز فصلی سرد بود یا زمستان..

چه فرقی دارد... کاش دلــــمان به زندگی گرم باشد :) پاییز و زمستانش پیشکش ....

از حال و روزم که خواسته باشی ... درگیر زندگی شده ام..... آنچنان که دیگر نه فرصتی برای خنده های مستانه و نه فرصتی برای گریه های عاشقانه و عارفانه ام نیست...

عارفانه...

این کلمه مرا به یاد اعتقاداتم می اندازد... که چه ساده همه آنها را به دست باد پاییــــزی دادم....

آری .... دوستم...

داشتم می گفتم از پاییز و زمستان ... از زندگی و از روزمرگی...

از همه اینها که بگذرم ... کمی خود را باخته ام......دیگر حس و حال گذشته را ندارم...

لحظاتم را خلاصه کرده ام....در :

تلاطم رسیدن به کلاس هایی اجباری برای جلوگیری از حذف ترم شدن:))

یادم رفت بگویم .... یک روز زندگی مرا حسابی تحویل گرفت .... برایم دعوت نامه ای فرستاده شد...-  زهی خیال باطل اگر گمان کردی از کشورهای اجنبی بوده باشد - از همین ولایت خودمان بود...

جایی که در آن تحصیل میکنم... گویا رتبه اول درسی را کسب نموده بودم ... و هی حال که خود بی خبر بودم :))... خلاصه یک جایی این زندگی هم یک حالی به ما داد اساسی....( ما هم نوشابه ای برای خود باز کردیم هم اکنون )

داشتم میگفتم... دانشجوی ممتاز شده ام و درصدد مشروط شدن می باشم :))... با سلام و صلوات از خانه خارج میشوم تا نکند دیر به کلاس های انقلاب اسلامی برسم و استاد محترم بنده را حذف نموده و از ترم سقط شوم...

از کلاس های درس که بگذریم... مابقی ساعت های عمر در شرکت میگذرد... - زهی خیال باطل اگر گمان بردی که مدیر عامل شرکت می باشم - 

کارمند هستم :).

مثلا طراح گرافیک...

 روزگارمان هم بد نیست... حقوقی میگیریم.. پس انداز می کنیم برای اهداف کوتاه مدت ....

برای رسیدن به پشت میزم ... ۵۲ پله را هر روز بالا می روم..... ۸ ساعت پشت سیستم مینشینم.. 

کمی با همکاران گپ می زنیم... گهگاه حرفمان می شود... خلاصه در آخر مثل پدر خانواده به کانون گرم خانواده باز میگردم....

از اینها هم که بگذریم.... باقی ساعت ها خلاصه میشود در اهداف کوتاه مدت ( که بعدا رونمایی خواهم کرد از این موضوع ) ... هر چند که گویا همت این اهداف را هم باد پاییزی با خود به یغما برده است...

و در آخر بگویم از نوازش سیم های ساز مورد علاقه ام که حالا جزو اولویت های زندگی ام شده است....دوستش می دارم ...

امروز را هم بخاطر همین یار عزیز کلی مشقت کشیدم... کلی هم استرس کشیدم..برای ورود به جایی که شاید آغـــــــــــــــــــاز راه باشد... 

خلاصه دوست عزیز... بعد از مدتی سکون و سکوت خانه ام..حسابی حوصله ات را سر بردم..

همه اینها را که جمع بزنی... حالم خوب است.. اگر درد وجدان بگذارد... :(

کلی هم دلم برای دوستان خانه ام تنگ شده است... چه کنم که فرصتی نیست....

تازه یادم رفت از مشق های شب برایت بگویم که مثل همیشه میمانند برای دقیقه ۹۰ ... و همیشه نصف و نیمه :))

در آخر از بلاگـــــــــــــــفای عزیز تشکر میکنم بخاطر:

سورپرایز های خوشایندش ....با پراندن قالب های خانه م !

پایان....

نوشته شده در دوم دی ماه هزار و سیصد و نود... شــَـبنَم

موضوعات مرتبط: خاطرات

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 22:10 توسط شبنم|



      قالب ساز آنلاین